پرشیا، نام
سرزمینی است، برجای مانده از روزگارانی که درازای تاریخ را قد نمی دهد. سرزمین که
از تاراج مغولان و آتش اسکندرها و حمله ی اعراب و حتی تکانه های زمین، میراث
فرهنگ و تمدن هزاران ساله ای را به دوش کشیده تا
به دست مردمانی برساند که در پهنای جهان امروز به نام نیک
ایرانی، یادآور همان مهر و خرد و فرهنگ و هنر
باشند.
آتش اسکندر ستون های تخت
جمشیدش را خم کرد، اما نام بلندش را نه. تاراج مغولان کتابخانه هایش را
خالی کرد اما خرد مردمانش را نه. حمله ی اعراب ساز باربدش
را سوزاند اما ریشه الحانش را از یاد هنرورزانش نه. و حالا امروز می گوییم، زلزله ی
بم ارگ و ایرجش
را به زیر خاک کشید اما نام و مرامش را هرگز.

ایرج بسطامی از
مردم بود، با مردم بود و با مردم رفت. شانه های نازکش توان حمل شهرت و ثروت را
نداشت، شانه خالی می کرد و در دل کویر، آنجا
که نه نام بود نه غم نان، بر خاک می نشست و استعدادهای جوان این خاک را دانه به
دانه کشف می کرد و بارور.
به اصالت این خاک ایمان داشت و دلش می تپید برای
میراثی که ماندن و پرورش و انتقالش به نسل های بعد، بزرگترین هدفش بود.
ایرج عروج کرد، به همانسان که
ارگ و تخت جمشید،
اما مرامش را و هدفش را گذاشت تا مسئولیت سنگینی شود بر دوش من و تو و اویی که
قلبمان می تپد به عشق سرزمینی که جان می کند تا سیصد و شصت
لحن باربد را به خاطر بیاورد و لالایی اش کند به
گوش طفل های این سرزمین. طفل هایی که قرار نیست با این لالایی بخوابند. که قرار است
بیدار شوند و این بیداری همان مسئولیت من و تو است تا آنقدر که وجودش را داشته
باشیم.
سهم ما از این مسئولیت،
بنیادی است که بنیاد نهادیم. اینجا البته برای همه ی آنهایی که سپاس این
بیداری را دارند، جا هست و آنقدر کار که بر زمین مانده و منتظر شانه های مسئولیت
پذیری است که می فهمند این بیداری را به بها
می دهند، نه به بهانه.
پس: